بادبان – پانتهآ کهنداد – خلاصه کتاب: «نیکولاس اورفه مردی جوان، منزوی و بیکار است تا آن که با دختری به نام آلیسون آشنا میشود و به او دل میبازد و از آن جایی که ترس از صمیمیت دارد تصمیم میگیرد از او جدا شود، به جزیرهای دور افتاده در یونان برود و به کار تدریس در مدرسهای شبانهروزی مشغول شود. اما آشناییاش با میلیاردر مشهور و عجیب و غریب جزیره به نام «کِنخیس» زندگی او را زیر و رو میکند…».
**************
هشدار! بازگشت به زندگی عادی و روزمره پس از مطالعه این کتاب امری دشوار، عبث و بیهوده است. چرا که در «مجوس»، زندگی فی نفسه بیارزش است. مگر این که به ادویه سحر و رمز و راز آمیخته باشد. و اگر این رازآلودگی در زیست تو وجود نداشته باشد، این روزمرگی به لعنت خدا هم نمیارزد. معما مقدس است. معمایی که در مفهوم «خدا، شعبدهباز»، «زن، زیبایی» و «عشق و رنج» نمود پیدا میکند. این خدا، آگاهانه تو را در لابهلای سطور و کلماتی مشخص هیپنوتزم میکند، طوری که وادار شوی راجع به معنای تفکر، فکر کنی و درباره خودآگاهیت باز خودآگاه شوی: انتزاع انتزاعیها.
این شعبده باز ذهن مخاطب را به یک میز قمار تبدیل میکند و با مفاهیم بنیادین آن چنان ورقهای کاغذی بیارزش ور میرود تا دوباره و دوباره به آن شالوده تفکری که در ذهنت درباره زندگی و معنایش بافتهای، شک کنی. او به جهانبینیات دست میزند. به کسی که هستی و به شکلی سادیستی و بیمارگون تو را وادار میکند با هیولای وجودت دیداری داشته باشی و او را دعوت کنی بماند یا برود. این «خدا، شعبدهباز» مجوس است و مجوس، کِنخیس است و کِنخیس، جان فاولز است. جان فاولزی که به سان خداوندگار (زمانی که حوصلهاش سر رفت و بشر را آفرید تا او را بازی دهد و تواناییهایش را به رخ بکشاند) پس از جنگهای جهانی از دنیای کسل کنندهاش پاک حوصلهش سر رفت و به همین علت جهانی را -مجوس را- خلق کرد تا تنها نباشد و مخاطبش را در هزارتویی بی پایان سرگردان کند تا از گیجی و زجر و حقارت او در این تئاتر مضحک لذت ببرد. مخاطب هم صد البته به شکلی مازوخیستی و بیمارگون با او همکاری میکند تا این رابطه بِینا ذهنی برقرار باشد و در نهایت به پاداشی در خور میرسد: خود شناسی.
جان فاولز، مجوس را به مفاهیم فرویدی و شوپنهاوری و کامویی و سارتری فراوانی آغشته است. از داشتن پدر ارتشی که راوی را به فردی منزوی تبدیل کرده گرفته تا مادر ناکامکننده عاطفی که طرد کردن پیش از طرد شدن راوی را منجر شده، او را به فردی شکست خورده در عشق تبدیل میکند. گرچه درباره شکست یا پیروزی راوی در عشق خود باید نظر دهی. چرا که نویسنده ما را در انتهای کتاب تنها میگذارد و پایان را به ما واگذار میکند. جوری که انگار دارد از چندین و چند سال فاصله به عمق مغز ما زل میزند و در واکنش به سوال ما که حالا چه میشود، کِنخیس وار پاسخ میدهد: مهم نیست. قبلا چه شده بود؟ اصلا مهم نیست. پس چه چیزی اهمیت دارد اصلا؟! و او با نگاهش ما را قضاوت می کند: هیچ چیز و همه چیز.
برای این کتاب، برگردانی بهتر از پیمان خاکسار سراغ ندارم. او با تسلطش به افسانهها و نمادهای شرقی و ارجاعاتش به فلسفه و اساطیر یونان و درک بینظیرش از نوع هنر بهترین مترجمی بود که میتوانستم برای متن دشوار «مجوس» متصور شوم. ارتباط گرفتن مخاطب فارسی زبان با مجوس راحت نبود و خاکسار راحت و دلپذیرش کرد.
پینوشت: در نهایت از لبخند فروشنده به هنگامی که سراغ این کتاب را گرفتم، ممنون که اگر این خنده رازآلود نبود شاید کُندی بیش از اندازه صد صفحه ابتدایی آن را صبوری نمیکردم و اکنون جزو جادوشدگان و شیفتگان مجوس به حساب نمیآمدم. لطفا این کتاب را بخوانید.





