کتاب و ادبیات

آنچه رمان‌نویس‌ها باید درباره پژوهش بدانند

تنها کافی است داستانی که می‌نویسید از نظر مخاطب واقعی باشد

بادبان: نوشتن رمان به خصوص در گونه‌های تاریخی یا تخصصی به داشتن اطلاعات کافی نیاز دارد. از آنجا که قرار نیست رمان‌نویس در تمام حوزه‌ها از قبل تخصص داشته باشد، کنار گذاشتن زمانی معقول برای انجام کار پژوهشی یک الزام در نوشتن این گونه داستان‌هاست. اما نویسنده در کار پژوهشی باید از افراط و تفریط دوری کند. داشتن وسواس فکری برای اشراف بر تمام اطلاعات کلی و جزئی می‌تواند هدف نهایی یعنی نوشتن یک رمان یا داستان را به خطر بیندازد. در این زمینه مقاله‌ای را از نسخه ماه اوت ۲۰۲۵ مجله Writing به قلم «ربکا وِیت» برگزیده‌ایم و برگردان آن را به فارسی به شما مخاطبان گرامی بادبان تقدیم می‌کنیم.


نویسنده: ربکا ویت* – برگردان به فارسی: نعیم نوربخش

یک بار سعی کردم رمانی بنویسم که داستانش در آلمان قرن نوزدهم می‌گذشت (نپرسید چرا)، اما هرگز از مرحله پژوهش‌های فرساینده فراتر نرفتم. اواسط خواندن یک زندگی‌نامه فوق‌العاده کسل‌کننده از کارل مارکس بودم که فهمیدم اصلاً توانایی نوشتن این کتاب را ندارم. خدایا، رها کردنش و بازگشتن به زمان حال چه آسودگی خاطری بود! اما البته، ناامیدی هم وجود داشت: احساس می‌کردم محکوم هستم که تا ابد درباره شخصیت‌هایی بنویسم که زندگی‌هایی شبیه به زندگی خودم دارند و سرنوشت ملال‌آوری به نظر می‌رسید. خوشبختانه، اشتباه می‌کردم و در سال‌های پس از آن چندین کتاب درباره افرادی نوشتم که هیچ شباهتی به من نداشتند. چندی پیش وقتی به این فکر می‌کردم که چرا نتوانستم آن کتاب آلمانی قرن نوزدهمی را بنویسم، متوجه دو چیز شدم: نخست این که دامنه تمرکز و علاقه خودم را دست بالا گرفته بودم و دوم این که در واقع آن‌قدرها هم به آلمان سده نوزدهم علاقه‌مند نیستم.

آنچه رمان‌نویس‌ها باید درباره کار پژوهشی بدانند

یافتن حقایق سرگرم‌کننده است

این حقیقت من را به نخستین نکته مهمی می‌رسانَد که درباره کار پژوهشی به منظور رمان‌نویسی یاد گرفته‌ام: آن را زیاد جدی نگیرید. می‌توانید با آن آسان‌تر برخورد کنید، به خودتان اجازه دهید تا اشتیاق‌های خاص خودتان را تا سر حد کنجکاوی‌تان دنبال کنید (و احتمالاً نه فراتر از آن). قطعاً نیز نباید احساس کنید که مجبورید زندگی‌نامه‌های فوق‌العاده طولانی و ملال‌آور کارل مارکس را بخوانید، مگر اینکه خودتان بخواهید. (آیا حالتان خوب است؟) اگر نسبت به پژوهش خود شور و اشتیاق ندارید، پس ممکن است چیزی را انتخاب کرده باشید که به اندازه کافی برایتان جالب نیست. قانون طلایی این است که پژوهش باید مانند یک لذت باشد، نه یک کار طاقت‌فرسا. در پی کاوش‌های پژوهشی مختلفم در دهه گذشته، این‌ها چیزهایی هستند که اکنون اطلاعات زیادی درباره‌شان دارم:

فرقه‌های مذهبی

دستگاه‌های فکس

تشنج‌های غیر صرعی

پویش انتشار جزوه‌های «محافظت و بقا» دولتی در دوران جنگ سرد

جزایر هبرید  در شمال غربی اسکاتلند

بخش‌های کلینیکی روانپزشکی

فرد و رُز وِست (قاتلان زنجیره‌ای)

من از پژوهش درباره همه این موارد (به جز احتمالاً مورد شماره ۷) بسیار لذت بردم، چون برایم جالب بودند.

پژوهش، ستاره اصلی نمایش نیست

دومین نکته مهمی که درباره پژوهش یاد گرفته‌ام این است که نگذارید به موضوع اصلی تبدیل شود. پژوهش باید در خدمت داستان باشد، نه برعکس. (مگر این که در حال نوشتن موبی‌دیک باشید. بی‌خیال، هرمان: هیچ‌کس لازم نیست این همه درباره زوبین‌ها بداند.) نویسندگان مختلف رویکردهای بسیار متفاوتی به پژوهش دارند، اما این روزها من سعی می‌کنم تا زمانی که داستانم شروع نشده، خیلی سبک با آن برخورد کنم. این کار من را از غرق شدن در جزئیات و فراموش کردن خود داستان نجات می‌دهد. خطر دیگر در انجام افراطی کار پژوهشی از قبل، این است که بیش از حد پراکنده و نامتمرکز می‌شود، زیرا شما هنوز واقعاً نمی‌دانید که چه چیزهایی را باید بدانید. همچنین می‌تواند برای من، به بهانه دیگری برای به تعویق انداختن کار (اهمال‌کاری) تبدیل شود (و من در حال حاضر به اندازه کافی از این بهانه‌ها دارم و نیازی به اضافه کردن موارد بیشتر نیست).

راه‌های رسیدن به دانش

سومین نکته مهمی که یاد گرفته‌ام، تمام راه‌های مختلفی است که می‌توانید برای پژوهش در پیش بگیرید. من همیشه به خواندن کتاب‌های زیاد تکیه کرده‌ام و البته به صورت آنلاین نیز می‌توانید اطلاعات گسترده‌ای پیدا کنید. برای مثال، برای کتاب آخرم، مقالات پزشکی زیادی درباره جنبه‌های مختلف عصب‌شناسی خواندم. اما بعد مجبور شدم یک متخصص مغز و اعصاب واقعی پیدا کنم تا بیشتر آن را برایم توضیح دهد، چون در واقع، خودم متخصص مغز و اعصاب نیستم. این من را به روش مورد علاقه‌ام برای پژوهش می‌رساند: صحبت کردن با مردم.

طی چند سال گذشته، اعتماد به نفس بسیار بیشتری برای نزدیک شدن به مردم پیدا کرده‌ام تا ببینم آیا حاضرند درباره حوزه مورد علاقه‌ فعلی‌ام با من گپ بزنند یا نه. متوجه شده‌ام که در مجموع مردم واقعاً خوشحال می‌شوند که با یک نویسنده درباره تجربیات و تخصص خودشان گپ بزنند. افراد بسیار زیادی به من لطف داشته‌اند. من با مددکاران اجتماعی، پزشکان، افسران پلیس، هنرمندان، روانشناسان، زندانبانان و غیره صحبت کرده‌ام. این که چنین نگاه‌های گذرایی به زندگی افراد دیگر داشته باشید، مانند یک امتیاز ویژه است؛ من مکالمات جذاب زیادی داشته‌ام که اگر به خاطر نیازهای پژوهشی‌ام نبود، هرگز آن‌ها را تجربه نمی‌کردم. علاوه بر این، نوشتن می‌تواند شغلی منزوی‌کننده باشد، بنابراین فرصت بیرون رفتن و صحبت کردن واقعی با دیگران، یک لذت واقعی است.

پیدا کردن متخصصان

یک چیزی که قبلاً وقتی می‌شنیدم نویسندگان دیگر درباره پژوهش‌هایشان صحبت می‌کنند برایم سوال بود، این بود که آن‌ها این همه آدم را برای صحبت و مشورت کردن از کجا پیدا می‌کنند؟ پاسخ خودم این است که من شروع می‌کنم به این که بفهمم آیا کسی را می‌شناسم که در زمینه‌ای که می‌خواهم تحقیق کنم یا در زمینه‌ای مرتبط کار کند. بعد اگر کسی نبود، سعی می‌کنم از همه دوستانم بپرسم که آیا آن‌ها دوستانی دارند که بتوانند به من کمک کنند («سلام بچه‌ها، کسی یه مددکار اجتماعی سراغ داره؟»). بعد، اگر نه، سعی می‌کنم به غریبه‌ها ایمیل بزنم تا ببینم آیا با من گپ می‌زنند (که به طرز عجیبی اغلب، پاسخ مثبت است). اگر همه این‌ تلاش‌ها شکست بخورد و اگر نتوانستم آنچه را که نیاز دارم از کتاب‌ها یا به طور کلی آنلاین پیدا کنم (که معمولاً می‌توانم)، آنگاه به گزینه نهایی‌ام متوسل می‌شوم: فقط از خودم می‌سازم.

تفکر خلاق

این آخرین نکته من درباره پژوهش است، و نکته‌ای است که باید هر از گاهی به خودم یادآوری کنم. آسان است، به خصوص اگر مثل من وسواسی (مته به خشخاش‌گذار) باشید، که درگیر این شوید که همه جزئیات را دقیقاً عالی از آب در بیاورید. اما این هم می‌تواند به دشمن داستان تبدیل شود. آنچه مهم‌تر است، جلوه واقعی داشتن است (می‌دانم که این کمی متناقض است): باورپذیری، نه حقیقت. به خودتان اجازه دهید که حقایق را کمی تغییر دهید و به خودتان یادآوری کنید که احتمالاً هزاران متخصص مغز و اعصاب (یا افسر پلیس، یا مورخ قرون وسطی و غیره و غیره) وجود نخواهند داشت که با عصبانیت و با یک خودکار قرمز در دست، کتاب منتشر شده شما را بخوانند. و حتی اگر هم وجود داشته باشند، دست‌‎کم یک نسخه از کتاب شما را خریده‌اند.

*از ربکا ویت تاکنون ۵ رمان موفق منتشر شده است که آخرین آنها رمان Havoc است.


🔥 ممکن است این مطلب نیز برای شما جالب باشد: 👈نوشتن داستان جنایی کار دشواری نیست


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا