بادبان – نعیم نوربخش – نوشتن داستان جنایی به دلیل استقبال مخاطبان و امکان فروش بالا آرزوی بسیاری از علاقهمندان به داستاننویسی است. اما نویسندگان تازهکار عموما از ترس نداشتن اطلاعات تخصصی در زمینه کار پلیسی و کارآگاهی، از ورود به این حوزه خودداری میکنند. اگر شما نیز دلبسته ژانر جنایی هستید و هوس قلم زدن در این گونه ادبی را در سر میپرورانید، شاید خواندن این مطلب بتواند جسارت و علاقه لازم را به شما بدهد. مطلبی که در ادامه برای مخاطبان بادبان به فارسی برگرداندهایم از مقالهای به قلم «نیل لانکستر»، جنایینویس موفق بریتانیایی استخراج شده که در نسخه می ۲۰۲۵ ماهنامه Writing Magazine به چاپ رسیده است.
من از لحاظ فنی یک نویسنده حرفهای نیستم. نمیخواهم خودم را کوچک بشمارم. در واقع خودم را داستانگوی قابلی میدانم اما نه یک واژهچین. به طور خاص باید اعتراف کنم از آن دسته متدهایی داستاننویسی که در کارگاههای نویسندگی خلاق تدریس میشوند مانند ساختار سه مرحلهای، پنج مرحلهای یا دانه برفی چندان سر در نمیآورم. تنها کاری که میکنم این است که در بستر یک مضمون خاص، ایدهای را در نظر میگیرم و شروع به نوشتن میکنم. در ادامه فقط دعا میکنم که کار خوب از آب دربیاید. بنابراین از نقطهنظر فنی در خصوص روشهای ایجاد پیچش، تنش یا التهاب در داستان چندان چیزی برای آموختن به شما ندارم. کارم را به طور غریزی پیش میبرم یعنی اگر از من بپرسید که چطور باید آن کار را انجام داد چیزی برای گفتن ندارم. نویسندههای واقعا خوبی میتوانید پیدا کنید که بسیار بهتر از من فن داستاننویسی را تدریس کنند. پس مخاطب عزیز، به نظرتان من چه دانشی دارم که بتواند کمکحال شما باشد؟
به عنوان یک افسر پلیس سابق کمی درباره روال کار پلیسی اطلاعات دارم که با دقتنظر، میتواند یاریرسان شما باشد اما این نیز چیزی است که بسیاری از نویسندگان سابقا پلیس به نحوی شایسته انجام دادهاند. هرچند درباره جرایم حرفهایی برای گفتن دارم. من ۲۵ سال از عمرم را از نزدیک با بدترین انواع مجرمان گذراندم. آنها همه نوع کار خلافی از قتل سریالی گرفته تا اختلاس، سرقت مسلحانه، قاچاق انسان، معامله موادمخدر و تجاوز جنسی مرتکب شدهاند. ترجیح میدادم بعضی از آنها را از صفحه خاطراتم پاک کنم اما اکنون شاید بتوانم اندرزهایی ارائه کنم که کمکحال شما در نوشتن داستانهای جنایی باشد و یا دستکم الهامبخش شما برای این کار بشود. به هر حال اگر جرمی در کار نباشد به آن کارآگاه خیالی در داستان جنایی شما نیز نیازی نخواهد بود!
بیایید کار را از ارتکاب قتل عمد آغاز کنیم. تقریبا همیشه در داستانهای جنایی موضوع قتل نیز در میان است. داستان چه درباره یک فقره قتل خانوادگی باشد که یک کتابدار به کنجکاوی در اطراف آن میپردازد و چه درباره یک قاتل شرور و سریالی که با نهایت قساوت قربانیانش را میکشد، موضوعش همیشه برای مخاطبان داستان جنایی جذابیت خواهد داشت. البته من معتقدم در حوزه جرایم و جنایات، بیشمار مضامین جالب و سرگرمکننده وجود دارد که میتواند محور نوشتن رمانهای پرمخاطب باشد اما به نظر میرسد که از این میان، ارتکاب قتل بالاترین محبوبیت را دارد. فهمیدن دلیل آن چندان دشوار نیست.
گرفتن جان یک نفر، نهایت اعمال قدرت برای استیلا بر شخصی دیگر است. این واقعیت ما را دچار وحشت میکند، میتواند ضربان قلب ما را بالا ببرد اما در عین حال مجذوبکننده نیز هست. توانایی یک رمان جنایی برای ایجاد احساس خوف و انزجار در ذهن مخاطب و سپس فیصله دادن داستان به نحوی خرسند کننده بسیار مورد پسند خوانندگان است. کافی است نگاهی به فهرست کتابهای پرفروش بیندازید تا دریابید نویسندگان داستانهای جنایی با چه مضامینی مخاطبان خود را به دنبال کردن داستان تعقیب و گریز پیچیده یک قاتل مجاب میکنند.
اما نکته ظریف اینجاست. در واقعیت ارتکاب قتل جزو سادهترین جرایم قابل کشف قرار میگیرد. به طور مثال در شهر لندن نرخ حل پروندههای جنایی نزدیک به ۹۰ درصد است. داستانهای من عموما در کشور اسکاتلند رخ میدهند که بعضی سالها نرخ کشف پروندههای قتل در آن ۱۰۰ درصد بوده است. بین سالهای ۲۰۲۲ تا ۲۰۲۳ پنجاه پرونده ارتکاب قتل در این کشور گشوده شد که تمامی آنها با موفقیت فیصله یافتند. ممکن است برخی از این پروندهها در نتیجه کار بینقص کارآگاهی به نتیجه موفقیتآمیز ختم شده باشند اما دلیل کشف مجرم در اکثر این پروندهها حماقت قاتل بوده است. در اغلب موارد این آدمهای احمق هستند که مرتکب قتل میشوند. منظورم این نیست که این افراد لزوما دچار نقص در هوش هستند بلکه صرفا این واقعیت را مطرح میکنم که قاتلان اغلب به سرعت و به راحتی شناسایی میشوند. به طور مثال اگر مقتول یک زن باشد ۵۰ درصد احتمال میرود که قاتل، همسر فعلی یا سابق او باشد. این آمار تکاندهنده و خجالتآور است اما حقیقت دارد. بنابراین اگر یک زن قربانی پرونده قتل باشد، نخستین کسی که باید او را مظنون دانست، همسر فعلی یا سابق وی است.
در سایر پروندهها عموما با چشم بسته میتوان دریافت که چه کسی مرتکب قتل شده است. در اکثر مواقع قاتل و مقتول یکدیگر را میشناختهاند یا در انظار عمومی سابقه مجادله و درگیری داشتهاند که آن نیز به وسیله دوربینهای مداربسته ضبط شده است. در این حالت پرونده به راحتی حلوفصل میشود.
حتی در جرایم سازمانیافتهتر مانند حمله با سلاحهای سرد و گرم توسط باندهای تبهکار نیز خاطیان معمولا رد پای آشکاری از خود به جا میگذارند. لندن در چند سال گذشته گرفتار زنجیرهای از چاقوکشیها شده است اما بخش بزرگی از این جرایم نیز خیلی زود کشف و مرتکبان به حبس محکوم شدهاند. این موارد بسیار پرتکرار هستند. قربانی توسط یک تبهکار که چهرهاش را پوشانده مجروح شده و مرگی تراژیک نصیبش میشود. اما به دنبال تحقیقات محلی عموما فرد خاطی به سرعت شناسایی و دستگیر میشود. اغلب مجرمان به اندازه کافی درباره روش ارتکاب اعمال مجرمانه خود فکر و احتیاط نمیکنند و به واسطه تلفنهای همراه، دوربینهای مداربسته، آثار پزشکی قانونی و امثال اینها، رد پای مشهودی از خود باقی میگذرند.
عامل دیگر که تبهکاران تلاش میکنند آن را انکار کنند درصد بالای خبرچینی و لو دادن همدستان است. وفاداری و نفروختن همدستان به عنوان یک فضصیلت اخلاقی میان تبهکاران یک افسانه است. همه آنها با بالا رفتن فشار همدستان خود را لو میدهند. آمار تعداد تبهکاران پرادعایی که برای گرفتن تخفیف از من با اشتیاق اطلاعات حساس همدستان خود را افشا کردهاند از دستم در رفته است. اخلاق تبهکاری واقعیت خارجی ندارد.
البته در مواردی کار سخت میشود. جرایمی که در طبقهبندی الف قرار میگیرند مانند قتلهای درجه یک از لحاظ کیفری یا سایر تحقیقاتی که موجب نگرانیهای خاص هستند مانند مواردی که بخش بزرگی از افراد آسیبپذیر در معرض خطر قرار میگیرند یا مواقعی که هویت خاطیان آشکار نیست و برای پیش بردن تحقیقات به منابع مالی و انسانی گسترده نیاز است از این قبیل به شمار میروند.
به بیان دیگر در این پروندهها دردسر بزرگی در پیش است. مدیران و ردههای بالا دچار هراس میشوند. این پروندهها بسیار جدی هستند و نیاز به سرمایهگذاری زیاد انسانی و تجهیزاتی احساس میشود. در این پروندهها احتمال میرود که فرد خاطی دوباره دست به عمل خلاف بزند به همین سبب کابوس مأموران تحقیق جنایی هستند. من شدیدا درگیر یکی از این پروندهها بودهام. پرونده «لِوی بِلفیلد» را میگویم (قاتل و متجاوز زنجیرهای در بریتانیا).
در یک محدوده جغرافیایی و به فاصله چند روز دو فقره قتل رخ داده بود. قربانی در هر دو مورد زنان بلوند همسن بودند و هر دو هنگام قدم زدن در مسیر بازگشت به منزل به قتل رسیده بودند. نام آنها «مارشا مکدانل» و «امیلی دلاگرانژ» بود و سبب مرگ هر دو زن، ضربه شدید از پشت به سر؛ ضربهای با چکش. ما احتمال میدادیم که با یک قاتل زنجیرهای مواجه هستیم و احتمال این که مجرم دوباره مرتکب قتل شود بسیار بالاست. تمام منابع را در جریان تحقیقات در مقیاسی وسیع به کار گرفتیم. بیش از ۱۰۰ افسر پلیس درگیر پرونده شدند. خیلی زود نام یک مظنون مطرح شد؛ «لوی بلفیلد». ظن پلیس به او قوی بود اما یک مشکل وجود داشت. شواهد و مدارک کافی برای بازداشت او نداشتیم چه برسد که بخواهیم اتهام قتل را ثابت کنیم.
من عضوی از یک تیم مراقبت مخفی بودم که وظیفهاش تحت نظر داشتن بلفیلد به صورت تماموقت بود. تیم دیگری نیز مشغول جستوجو برای یافتن مدارک و شواهد کافی برای اثبات اتهام وی شد. اگر او را زودتر از موعد دستگیر میکردیم نهایتا ناچار میشدیم با قرار کفالت یا اخذ وثیقه آزادش کنیم و دستش را برای ارتکاب دوباره جنایت باز بگذاریم. این برای ما قابل پذیرش نبود پس تلاش کردیم ضمن تحتنظر داشتن حرکاتش، شواهد کافی جمعآوری کنیم. کاری که ما میکردیم امری ساده اما بیشتر برخاسته از وجدان کاری و احساس مسئولیت بود. وظیفه ما جلوگیری از قربانی شدن دوباره دیگران توسط این جنایتکار بود. آیا اکنون سنگینی این مسئولیت را بر دوش ما درک میکنید؟
شنود و تحتنظر گرفتن یک متهم یک کار علمی نیست بلکه بیشتر یک هنر قلمداد میشود. برای این کار به یک تیم از افراد مجرب نیاز است که هر یک مهارت بالایی در پیگرد یک شخص خاص داشته باشند. پنهان نگه داشتن عملیات عاملی کلیدی است. متهم هرگز نباید دریابد که تحت نظر است. این امر به طور خاص در مورد بلفیلد که یک تبهکار حرفهای بود کار دشواری تلقی میشد چرا که او بیتردید انتظار تحت مراقبت بودن را داشت.
اکنون تنها برای یک لحظه تصور کنید که این کار چه حس و حالی داشت. شما از یک طرف نمیتوانستید بیش از حد به او نزدیک شوید مبادا به حضورتان پی ببرد اما از طرف دیگر اگر به اندازه کافی به او نزدیک نمیشدید احتمال داشت فرصت دیگری برای ارتکاب جنایت پیدا کند. آیا وجدان کسی این خطر را میپذیرفت؟ منظور من اینجا شاید کمی مبهم به نظر برسد اما قصد دارم موضوع سادهای را مطرح کنم. چگونه میتوان طبیعت پیچیده و چند لایه یک مأموریت مخفی تعقیب و مراقبت مانند پرونده بلفیلد را در متن یک رمان انعکاس داد؟ واقعیت این است که این امر ممکن نیست و اصلا نباید هم تلاشی برای انجام آن کنید.
این کار سبب میشود ناچار شوید شخصیتهای پرشمار و اطلاعات بیش از نیازی را وارد داستان کنید که کار خواندن را برای مخاطب دشوار و خستهکننده خواهد کرد. پروندههایی مانند مورد بلفیلد به ماهها زمان برای حلوفصل نیاز دارند. به زمانی طولانی و تلاشی فرساینده برای بازبینی دوربینهای مداربسته، تفحص خانه به خانه، شنود تلفن و رایانه و سرانجام در کنار هم چیدن تمام مدارک و شواهد نیاز است. داستانهای جنایی من معمولا در یک بستر زمانی چند روزه رخ میدهند و در آنها تعداد کمی شخصیت حضور دارند. هدف نهایی سرگرم کردن و به هیجان آوردن خواننده است.
اگر قرار باشد داستان جنایی ما یک جرم واقعی را در بستهای که به ۹۰ هزار واژه محدود و فشرده شده در خود جا دهد، هدف یادشده هرگز محقق نخواهد شد. پس شاید بهتر باشد این کار را حتی امتحان نکنید. داستان خیالی خود را همانگونه که هست بپذیرید و هدف سرگرم کردن و به هیجان آوردن مخاطب را با خلق شخصیتهای باورپذیر در بستر پیرنگی پیچیده و ملتهب پی بگیرید. داستان باید جلب رضایت کند نه این که لزوما انطباق دقیق با واقعیت داشته باشد. کار پلیسی اغلب ملالآور است. بعید است بخواهید داستان شما نیز اینطور باشد.
🔥 ممکن است این مطلب نیز برای شما جالب باشد: 👈چگونه یک داستان ترسناک پرمغز بنویسیم




