بادبان – فریبا مُلایی – همه چیز تا آنجا خوب پیش میرود که نخواهی پشت پرده اتفاقها را بفهمی. همه چیز میتواند همیشه خوب پیش برود حتی آن کثافتی که اسمش را گذاشتهای خانه، اتاق خواب و یا حتی آن کار نصفه و نیمهای که شبیه داستانهای کودکیات نیمهتمام ماند. انگار به خوابی عمیق رفتهای که میدانی روزی از این خواب بیدار میشوی، با توهم دست و پنجه نرم میکنی و میبینی یک روز آنقدر بیسر و صدا تسلیم زندگی شدهای که تازه باید در تدارک قصهای هم باشی تا به دیگران بفهمانی چیزی که در آن پا گذاشتهای و شدهای راوی قصه خودت، از کجا شروع شده است. چرا؟ چون آدمها دوست دارند مدام سر در بیاورند از همه چیز، اینکه از کجا آمدهاید و دقیقا کدام شب پا گذاشتهاید وسط خلوت آنها!
«پیر پسر» محصول ادبیات اکتای براهنی فرزند رضا براهنیست. روایتی که دور ادبیاتی تلخ، قابی سینمایی گذاشته و حتی آفتاب و سایه و نور هم به اندازه زنبارگی و بیپولی و حتی خانواده، هویت دارند. پدری دائم النشئه زنزده در برابر دو پسرش که تقابل سه نسل با هم است. فضایی تاریک و سنگین و پر از نماد که حوصله مخاطبی که ادبیات را میفهمد، سر نمیبرد.
موسیقی فیلم از ارکان اصلی این نمایش تلخ است؛ با اجرایی اصیل که رنگ و لعاب دارد و درست و به قاعده نقشش را ایفا کرده است. فیلمنامه اما با تمام جذابیتهایش خشمگین و در عین حال جسور است که ساختاری روانشناختی دارد. پدر معتادی که خانه را به میدان جنگ تبدیل کرده و جنگجویانی که عاری از هر گونه زره، امید دارند که از این ویرانه نجات پیدا کنند. و این اتفاق با ورود یک زن لوند کمی عاقل و آسیبدیده با بازی لیلا حاتمی هم اتفاق نیفتاد و حضورش مثل فرازی جذاب در یک شعر بلند بود که فضای ملتهب و پر از خشم را تلطیف کرد.
در سطح ایده و برای گفتوگو این فیلم بسیار هم قدرتمند است و حتی در سطح بازیها هم درخشان، اما با وجود اینکه تعداد نقشها و بازیگرها به نسبت پر تعداد نبوده بعضی از روابط درست از آب در نیامده است و یا بدون زمینه قبلی صرفا پیش میرود. رابطه غلام پدر و پسر کوچکتر، رابطه عاطفی رعنا و پسر بزرگتر با بازی حامد بهداد، با اینکه از یک جایی نقطه اتصال داستان هم میشود اما شکل نگرفته است و در نهایت هم نفهمیدیم که چطور رعنا عشق را در دل محسن بیدار میکند. محسنی که دنیای محدودی دارد با کتاب و از هرگونه معاشرت و رابطه دور بوده. یک گذاری سریع و بیمنطق بود مثل چگونه پول درآوردن غلام تنپرور که یا خمار بود یا بیکار و هرگز نه به پسرانش پولی داده بود نه ظاهراً برای آن خانه اعیانی و غارتی که چرک از سر و کولش بالا میرفت هزینهای کرده بود. وسطا این بلبشو ها مهارت تدوینگر ستودنی است که در سراسر فیلم با حفظ درست ریتم توانست جریان داستان را مدیریت کند با وجود اینکه زمان این فیلم از قاعده خارج بود.
پیرپسر، فیلمی پر از نماد ،تشبیه و استعاره است که خیلی هم نتوانست در انتهای فیلم نظر مخاطب را جلب کند. لحظه تقابل پسرها با پدری شرور، بدون پرداختی از قبل و بدون آمادهسازی روانی انجام شده بود. اجباری شتابزده که میخواست حال سنگینی به پایان فیلم تزریق کند.
این نقطه قابل ذکر است که پرداختن به همچین موضوع و فضایی در جامعهای که هنوز تابوهای خانوادگی و روابط نادرست پدر و مادر و تروماهای دوران کودکی محلی از اعراب ندارد، تحسینبرانگیز است.
احتمالا وقتی آن همه بغض و دلهره را دیدهای، با شانههای چند برابر سنگینتر صندلیات را ترک کردهای و شاید در روان خودت چرخیده باشی که کدام آسیبها را در زندگیات لمس کردهای. احتمالا میانسالی آدمهای این قصه را برداری و به کتابخانه کوچکت ببری لای سطرهایی که هنوز امید و خیالپردازی جان دارد،؛ آنجا که عشق در زمان و مکان درست اتفاق افتاده است و سکویی میشود و یا راه نجاتی.!
اینجا همه چیز همانطور است که میبینی. تاریکی را تاریک، عشق را عشق و جنون را دقیقا شکل یک جنون.
پیرپسر فقط یک فیلم برای تماشا و برانگیختن چند حس در ما نیست که بشود به راحتی از آن نوشت. یک تجربه چالش برانگیز است تماشای این فیلم که از مرز سرگرمی پا را فراتر گذاشته و مسایل مهمتری برای بازگو کردن دارد. یک تجربه نمایشی متفاوت از زخمهاییست که میل به درمان ندارند.





بسیار عالی