بادبان – جواد کراچی – ماجرای فیلم «دختری به شکل بهار» از آنجایی شروع شد که از رفت و آمدهای مداوم به اداره ارشاد و سازمان سینمایی و بنیاد فارابی خسته شده بودم. فیلمنامههای «بیدارم برو»، «پاشا، پریوش و آتش» و «دیوار کوتاه شما» پس از رفت و آمدهای مکرر بینتیجه مانده بود. میخواستم فیلم بسازم و فیلمی هم بسازم که سینمای بدنه نباشد و یا به گفته بعضیها، سینمای دفاع مقدس هم نباشد. برای فیلم درباره جنگ، طرح در ذهن داشتم و فیلم «هیروشیما عشق من» ساخته آلن رنه را در دوران تحصیل چند بار دیده بودم و شدیدا هم تحت تاثیر آن قرار گرفته بودم. نمیگذاشتند و پافشاریها هم به جایی نمیرسید. تا اینکه تصمیم گرفتم بدون فیلمنامه، فیلمی درباره وقایع روزمره را شروع کنم. طرح اولیه را در ذهن مینوشتم و شب و روزم را با آن میگذراندم. تا اینکه به مرحله انتخاب عوامل و انتخاب بازیگر رسیدم.

مژده شمسایی انتخاب اول
مژده شمسایی در فیلم زندهیاد استاد بهرام بیضایی هنرمند بیبدیل ایران، خوش درخشیده بود و چون با بهرام بیضایی ازدواج کرده بود هیچ کارگردانی به سراغ او نمیرفت. با آقای بیضایی قرار گذاشتم و به منزل آنها رفتم. نشستیم و از هر دری سخنی و اینکه میخواهم بدون فیلمنامه کار جدیدم را کار کنم و خانم شمسایی را هم برای نقش اول فیلم در نظر گرفتهام. آقای بیضایی، حق انتخاب را به خانم شمسایی سپردند. در این میان مانده بودم که آیا داستان اصلی را بازگویم یا اینکه ترکیبی از داستان واقعی و مقداری هم راه و بیراهه رفتن تا خط اصلی داستان همچنان در ذهنم محفوظ بماند و هیچکس با خبر نشود. خانم شمسایی، پا در یک کفش کرده بود و میگفت بدون فیلمنامه، فیلم بازی نمیکنم. تا آخر شب، منزلشان بودم و نتوانستم نظرشان را تغییر بدهم. ناامید و سر خورده به درد چه کنم گرفتار شده بودم. انتخاب بازیگری که بتوان در چنین شرایطی به او اطمینان داشت و او هم بتواند همراهی کند، کار آسانی نبود. سالها دوری از ایران و فیلمسازی در خارج از کشور و از آن طرف در داخل کشور هم نسل دیگری از عوامل وارد سینما و تلویزیون شده بودند که ارتباط برقرار کردن فکری با آنها کار آسانی نبود.
ناگهان زلزله بم
ساعت پنج صبح تلفن منزلم در آلمان زنگ خورد. گوشی را برداشتم. صدای نگران، لرزان و ترسیده خواهرزادهام بیمقدمه گفت: «دایی جان زلزله اومده در بم و ایرج بسطامی هم مرده». با سر به دیوار کوفتم، یادم نبود که در آلمان هستم و این صدا همسایهها را از خواب بیدار میکند. تا ظهر همان روز یک کارتن دارو، یک کارتن لباس و مقداری پول نقد از آشنایان و دوستان آلمانی را جمع آوری کردم. با همکاران در شبکه زد دی اف ZDF آلمان هماهنگ شدیم که شب در تهران هستم. البته جا دارد از مسئولان هواپیمایی ماهان در شهر دوسلدورف آلمان و مسئول وزارت ارشاد آن زمان، آقای علیرضا شیروی تشکر کنم که گفتند در این شرایط کارت خبرنگاری لازم نیست و مستقیم بروید بم. بهروز آذریون دستیار ثابت کارهای مستندم بود. پیش از پرواز با او تماس گرفتم و گفتم کلید منزل نزد خواهرم هست. ماشین را روشن کن و برو بطرف کرمان و در فرودگاه کرمان همدیگر را میبینیم. شب وقتی که از فرودگاه بیرون آمدیم و با بهروز روبوسی کردم، همکار آلمانی ما، مات و متحیر مانده بود. آخر شنیده بود که ایرانیها نامنظم هستند و همیشه دیر میآیند و یا بسیار بدقول هستند. در راه رفتن به بم بودیم که خودش تصدیق کرد ایرانیها هم میتوانند منظم و خوش قول باشند. نیمههای شب به بم رسیدیم. کجا بخوابیم و کجا به دستشویی برویم و سئوالاتی روزمره که باید راه حل آنها را مییافتیم. بار غم از دست دادن روانشاد ایرج بسطامی بر دوشم بود. همکار آلمانی ما که مسئول کارهای فنی و ارسال گزارش از زلزله و ابعاد زلزله بود از همان ساعات اولیه کارش را شروع کرده بود و از همکاران تلویزیون سوییس که زودتر از ما رسیده بودند اطلاعات را میگرفت. دوازده روز در بم ماندیم. هرگاه فیلمبرداری و یا ضبط رادیویی نداشتیم بهروز آذریون را مسئولیت داده بودم تا قبر ایرج بسطامی و یا بازماندههای خانواده او را پیدا کند.

هر گاه رفت و جویا شد در هر دوازده روز با جواب نه! نه! نه! نه! نه! نه! نه! نه! نه! نه! نه! نه بازگشت. سنگینی بار غم چنان بود که شب آخر و هنگام باز گشت در فرودگاه کرمان به همشهری روانشاد بسطامی گفته بودم که چه تمام مردمی که مردند و چه ایرج بسطامی. این موضوع باعث عصبانیت او شد و این درشتگویی مرا با طعنهای هوشمندانه جواب داد و از او حس وطندوستی را آموختم که بیشتر مرا برانگیخت. سفری اینچنینی و انجام وظیفهای اینچنینی باعث شده بود که مسئولان شبکه زد دی اف آلمان دستشان را تنگ نگیرند و حقوق بیشتری به ما بپردازند. زیاد فیلم گرفته بودم. از آوار و خرابهها، کشته شدهها و باز ماندهها، مصاحبه با زنان و کودکانی که تنها مانده بودند و گورستانی عظیم از جنازهها و شهر تاریخی بم که دیگر نبود. با هر مشکلی که بود وسایل فیلمبرداری را بر بالای ارگ بم بردیم. همانجایی که دو سال پیشتر با همسرم نشسته بودیم و جایتان سبز، قوری دوم چای با خرما را خالی کردیم و خندیده بودیم. اما امروز خنده نبود. چشمهایی اشکبار بودند که تمامی خاطرات را بر هم میریختند. به هنگام بازگشت به آلمان به همکار و دوستم گفتم، تصمیم گرفتهام فیلمی مستند و داستانی درباره این زلزله و نقش روانشاد بسطامی در موسیقی سنتی کشورمان را بسازم که با استقبال او هم روبرو شد. دو سال گذشت بی او و بی صدای او در بهار، گم کردهای داشتم. خوشبختانه تلویزیون زد دی اف و نماینده شبکه آرته هم موافقت کردند. دو سال گذشت. طرح اولیه را در ذهن داشتم و دیگر نیازی به تصویب فیلمنامه و عضویت در کانون به اصطلاح کارگردانان نبود. کانونی که صلاحیت و عضویت در آن برایم معضلی شده بود و نمیخواستم که عضویت زد و بندی را به یوغ بکشم. شبکه تلویزیونی اتریش و آلمان، مرا به عنوان همکار آزاد به بخش رسانههای خارجی ارشاد معرفی کرده بودند و میتوانستم بدون هیچ مشکلی، کار در کشور خودمان را دنبال کنم.
گلشیفته فراهانی، انتخاب دوم
پیگیر ماجرا شدم و به سراغ گلشیفته فراهانی رفتم. با او در کافی شاپ هتل لاله قرار گذاشتم. سر وقت آمد. با پاترول مشکی رنگش در کنار ماشین من پارک کرد. بیهیچ پیش درآمدی مستقیما به اصل موضوع پرداختم. بخشی از صحبتها و خط داستان را که برای خانم شمسایی تعریف کرده بودم را برای خانم فراهانی هم بازگو کردم. در میانه حرفها بود که حرفم را قطع کرد و گفت: «اجازه میخواهم از شما که در مورد موضوع دیگری با شما صحبت کنم». حواسم را جمع کردم و با اشتیاق منتظر ماندم. طرح شما بسیار عالی و خوب است و با این حرارت که شما صحبت میکنید من هم کاملا موافق ساخته شدن چنین فیلمی هستم. اما من باید به صراحت به شما بگویم که میخواهم از ایران بروم. اصلا انتظار چنین صداقت و راستگویی را نداشتم. بحث و حرفها عوض شد.
سی سال دوری از مملکت و سی سال تجربه زندگی در خارج از کشور را بدون هیچ پردهپوشی در اختیار او گذاشتم. تمام مسایلی که بعد از رفتن او از ایران در رسانهها مطرح شده بودند را برای او پیشاپیش بازگو کردم. او هم با صداقت و راستگویی گفت: «من همه اینها را میدانم ولی تصمیم را تغییر نمیدهم». به گارسون علامت دادم تا صورتحساب ما را بیاورد. رفت و جای بازیهای ظریف و حرفهای او بر پرده سینماهای ایران خالی شد.
پگاه آهنگرانی، انتخاب سوم
به سراغ پگاه آهنگرانی رفتم. مادرش را میشناختم و یکی دو بار برای مصاحبه با تلویزیون آلمان و یا اتریش روبروی دوربینم نشسته بود. با خانم حکمت که صحبت میکردم، توصیه و تذکراتی مادرانه را مطرح کرد که پس از سالها دوری از شرق و نگاه شرقی به فرزندان، برایم بسیار جالب بود. در جواب به او گفتم خدا را شکر. آموختهام و روحیهام به هنگام کار، فقط حول و هوش کار هست. با پگاه هم صحبتهای اولیه را انجام دادیم و رسیدیم به روز رفتن و کار را شروع کردیم. سال ۱۳۸۵ بود که مابقی داستان زلزله بم را کار کردیم. محمد علی بسطامی، دستیارم شده بود. سکانسهای تهران را گرفتیم و آماده مسافرت به شهرهای تاریخی ایران شدیم. داستان فیلم «دختری به شکل بهار» درباره دختر خبرنگار جوانی است که پس از اتمام تحصیلات به دنبال کار میگردد و به عنوان عکاس، مشغول به کار میشود. سپس فیلمبردار میشود و گرایشش به طور طبیعی او را به سوی نوشتن سوق میدهد.
ساختن فیلم مستند در باره آثار باستانی ایران اولین پروژهای است که دختری که نقش خبرنگار را ایفا میکند باید آغاز کند. اما در میانه راه، زلزله شهر تاریخی بم را ویران میکند. متاثر شده از این حادثه غم انگیز، وصیتنامه خودش را مینویسد تا غافلگیر نشود. همراه با عوامل فیلمبرداری که عکاس فیلم و دستیار و بازیگر بودند از شهر قم و زیارتگاه حضرت معصومه، کار را شروع کردیم. به جمکران و چاه جمکران رسیدیم که عکاس به سراغم آمد و گفت فیلم دوربینم تمام شده. عکاس فیلم یک کیف حرفهای عکاسی که حداقل بیست کیلو وزن داشت را به روی دوش خودش میکشید اما دو حلقه نگاتیو در کیفش نبود. همانجا با او خداحافظی کردیم و مابقی سفر را بدون عکاس طی کردیم تا رسیدیم به دوست خوب دوران دبیرستان که در دوران بازنشستگی عکاس شده بود. آثار تاریخی کرمان را گرفتیم تا رسیدیم به بم. شهری که دیگر مثل بم سابق نبود. از معماری سنتی شهر خبری نبود. آموزگار مدرسه، گور کن شده بود. بیوهها با بیوهها ازدواج کرده بودند و صدها داستان غمانگیزی که در میانه زیستن بر راهمان نشسته بود و صدای پای مرگ، کوی به کوی در باد میپیچید و زوزهکشان، فریاد زمان را نمیشنوید. باید که راه را ادامه میدادیم و به شهرهای تاریخی ایران میرفتیم و داستان فیلم را دنبال میکردیم. اصفهان، شیراز، فیروزآباد، ایزدخواست و شهرهایی دیگر را باید فیلمبرداری میکردیم. همه لوکیشنهای تاریخی طبق روال برنامهریزی شده، فیلمبرداری شدند و برای تدوین فیلم به تهران بازگشتیم. مراحل فنی فیلم به خوبی پیش رفتند و برای صداگذاری و ضبط گفتار فیلم به زبان آلمانی به آلمان برگشتم و در آنجا هم همه کارها به خوبی پیش رفت و فیلم آماده پخش شده بود. اما…
تیغ تیز سانسور در شبکه آلمانی
سردبیر شبکه زد دی اف که مسئول شبکه آرته هم بود، باید فیلم را میدید تا نظر نهایی خودش را اعلام کند،. تقریبا شش ماه مرا در انتظار گذاشت تا اینکه متوسل به همکاران آلمانی شدم و آنها بودند که مرا به شبکه دعوت کردند. ناخودآگاه و سرزده در مقابل درب اتاقش ایستادم. اولین جلسه، آخرین جلسه بود. فیلم طولانی است و ما کنداکتور ۷۰ دقیقهای نداریم. باید فیلم را به ۴۵ دقیقه کوتاه کنید. من فیلم را چندین بار دیدهام. آهنگی که به زبان فارسی و موسیقی ایرانی هست (ایرج بسطامی و پرویز مشکاتیان) باید حذف شود. سکانس آثار باستانی طولانی است و غیره. حتی گفت در آخر فیلم، دختر خبرنگار که زنده میشود، بهتر است که بمیرد و زنده نشود. با گفتن این جمله، تفکر منحوس و پلید او را خواندم. آهی از ته دل کشیدم که او هم متوجه شد. بی هیچ کم و یا زیادی چاک دهان را باز کردم و به او گفتم: «او هرگز نمیمیرد. او مثل بهار است که هر سال و پس از هر زمستانی باز هم میآید، باز هم خواهد آمد». جلسه، ملتهب شده بود و دستبردار نبودم. گفت اگر این کارها را انجام بدهی به شما فلان مبلغ میدهیم. یک صفر از رقمی که قرار بود بپردازند را کم کرده بود. به او گفتم قرار ما چیز دیگری بوده. با کمال خونسردی به چشمان من نگاه کرد و گفت تو قبلا و در زمان وقوع زلزله حقوق و دستمزدت را دریافت کردهای. پرونده فیلم را مطالعه کردهام و حتی بیشتر از دستمزدتان به خاطر حسن انجام کار، هدیه هم داده شده. چهار سال از زلزله گذشته بود و همه چیز شکل دیگری شده بود. دوران احمدینژاد بود و تلویزیون آلمان نیاز به فیلمهای انتقادی و منفی داشتند تا اهداف سیاسی خودشان را پیگیری کنند. فیلم را برداشتم و به او گفتم، تغییرات را فکر نمیکنم که اعمال کنم، اگر مایل بودید همانطور که ساخته شده است پخش کنید در خدمتتان هستم و دیگر همکاری خودم را قطع کردم. «دختری به شکل بهار» با بازی پگاه آهنگرانی تا امروز و هرگز پخش نشده. تنها در نمایشهای خصوصی یا دور همنشینی با دوستان است که دیده میشود و همیشه هم افسوس بینندگان را به دنبال دارد.



