بادبان – پانتهآ کهنداد – روزی روزگاری مری شلی تحت تاثیر بحثهای علمی روز درباره زنده کردن مردگان، کتابی نوشت و بیش از دویست سال بعد کارگردانی از روی این شاهکار ادبی فیلمی ساخت که در مورد آن میتوان دهها کتاب نوشت؛ چنین است که شاهکاری، ابَرشاهکار میآفریند، چنانکه هیولا، اَبرهیولا.

گیرمو دل تورو، کارگردان و آفریننده، تکاملیافتهترین و انسانیترین هیولایی است که تاریخ سینما به چشم خود دیده است: فرانکشتاین! اما سیر آفرینش و پرورش چنین موجودی خود داستانی دیدنی و شنیدنی است. فرانکنشتاین را ویکتور میسازد؛ ویکتور، این دانشمند نابغه که در خانوادهای اشرافی متولد شد و ردّ ترکه پدرِ نامقدس و رد خون مادر مقدساش در هنگام فوت از او جراحی شرور و غیراخلاقی ساخت، به گونهای که در هر زنی به دنبال مادر مردهاش بگردد حتی اگر آن زن، ممنوعه باشد (الیزابت) و در پی زندگی در اعماق سیاهچاله مرگ باشد. در جستوجوی راهی برای تولد دوباره خیر و زیبایی اما سرباز مردهای را زنده کرد و ناگهان با شر و نازیبایی روبهرو شد. فرانکنشتاین، این فرزند گورستان! پس خالق، مخلوقِ خود را غل و زنجیر کرد. محبت خود را از وی دریغ داشت و در پی نابودی او برآمد. چه خداوندگارِ مسئولیتناپذیری! چه خدای شیطانی!
اما افسوس که مرگ دوباره نمیمیرد. از این رو فرانکنشتاین نامیرا محروم از محبت پدر، تنها و تبعید شده از بهشت به دنبال همدمی گشت تا نامیرایی خود را شکست دهد و در این راه، دوباره با ویکتور روبهرو شد. مواجهه انسانی که هیولا نیست و هیولایی که انسان است زیباست. تمام این فیلم زیباست. لباس سرخِ حریریِ مادر، حریرِ آبیِ الیزابت، رد قرمز خون بر پیراهنی سراسر سپید همه زیباست و هر یک از این فریمها میتواند به تنهایی یک تابلوی نقاشی باشد؛ تابلویی که به تنهایی ارزش تماشا دارد.
این فیلم با دیالوگهای عمیق فلسفی، جلوههای بصری خیرهکننده و نگاه روانکاوانه به مرگ، آفرینش و عشق، خودِ هنر است؛ هنری که در نهایت چنین میگوید: «حالا که نمیتوانی بمیری زندگی کن پسرم!» و چه زیباست به رسمیت شناخته شدن، هیولا بودن، زشت بودن، اما بودن!
🔥 ممکن است این مطلب نیز برای شما جالب باشد: 👈عشق سقراط یونانی به ۵ فیلم ایرانی



