نیما نوربخش – سردبیر بادبان – سقراط هیچگاه فیلمی ندید اما اندیشهاش هنوز میان پردههای تاریک سینما نفس میکشد. اگرچه هیچکس نمیداند اگر سقراط امروز زنده بود، چه فیلمهایی را میدید اما با کمی تحلیل و تخیل میتوان واکاوی کرد. وقتی آرا و اندیشههایش را میخوانی، رگههایی از دغدغههای انسانی، پرسش از حقیقت و جدال با ظاهر فریبنده دنیا را در آنها مییابی. بر همین اساس و با تکیه بر روح تفکر او میتوان خیال کرد که اگر در سالنهای تاریک سینما مینشست، دل به کدام فیلمهای ایرانی میسپرد.
به گزارش بادبان، سقراط اگر روزی مهمان سینمای ایران میشد، احتمالاً شیفته همان فیلمهایی بود که در آنها حقیقت، در سایهای خاکستری پنهان است. او میدانست که سینمای ایران، بیش از آنکه پاسخ بدهد، سؤال میپرسد و این، نزدیکترین مسیر به فلسفه است. در گذر از سکانس پایانی این ۵ فیلم، شاید سقراط از سالن سینما که بیرون میآمد، دستی به ریش سفیدش میکشید و میگفت:«در این سرزمین، فیلمسازان، فیلسوفانی هستند که با تصویر حرف میزنند. تنها فرقشان با من اینست که من مینوشتم اما آنها میبینند».
۱. جدایی نادر از سیمین – اصغر فرهادی
در جهان فرهادی، هیچکس مقصر مطلق نیست. سقراط در سالن مینشست و با هر سکوت، یک سؤال تازه در ذهنش میرویید: آیا حقیقت را میتوان دروغ نامید وقتی نیت، درست است. شاید هم پس از تماشای فیلم مینوشت: «انسان نه خوب است و نه بد. او فقط در حال انتخاب است».
۲. درباره الی – اصغر فرهادی
فیلمی درباره ناپدیدشدن یک انسان و آشکار شدن چهرههای پنهان دیگران. سقراط در چشمان شخصیتها همان اضطراب آشنای انسان در برابر حقیقت را میدید. او میاندیشید: «الی رفت اما هر کدام از ما چیزی از خودمان را با او از دست دادیم».
۳. گوزنها – مسعود کیمیایی
فیلمی درباره اخلاق در جهانی بیاخلاق. سقراط، قهرمان زخمی فیلم را نماد انسان مقاوم در برابر فساد میدانست. وقتی سید رو به پلیسها فریاد میزد، سقراط زیر لب میگفت: «شجاعت یعنی ایستادن برای حقیقت، حتی وقتی شمشیرها آمادهاند».
۴. طعم گیلاس – عباس کیارستمی
در جادهای بیانتها، مردی بهدنبال کسی است که کمکش کند بمیرد. سقراط که خودش جام شوکران را با آرامش نوشید، با سرگذشت آقای بدیعی همذاتپنداری میکرد: «مرگ اگر با آگاهی بیاید دیگر دشمن نیست؛ ادامه پرسش است».
۵. مارمولک – کمال تبریزی
طنزی درباره ایمان، اخلاق و ریا. سقراط میخندید اما نه از سر شوخی بلکه از شگفتی. او روح طنز را درک میکرد؛ طنزی که با خنده، انسان را وادار به تفکر میکند. چه اینکه معتقد بود: «خنده آغاز فلسفه است اگر در پس آن، اندیشهای پنهان باشد».








