سینما و تئاتر

چه بلایی سر قصه‌گویی در سینما آمده است؟

کارشناس برجسته داستان‌نویسی، 6 راهکار برای بازیابی روح داستان‌نویسی مدرن ارائه می‌کند

بادبان – مترجم: شهلا خزایی‌

کی. ام. ویلند* – مدتی است که این حس را دارم— یک حالت سنگین، کسل‌کننده و بی‌روح وقتی که تیتراژ پایانی یک اثر داستانی مدرن روی تصویر ظاهر می‌شود. به‌خصوص فیلم‌ها، بیشتر و بیشتر از قبل، حسی از بی‌تفاوتی و جداماندگی در من به جا می‌گذارند. راستش را بخواهید، حوصله‌ام سر می‌رود. روزی روزگاری، با هیجان از سینما بیرون می‌آمدم. آن داستان را برای روزها و گاهی هفته‌ها، با خودم حمل می‌کردم. من به آن می‌گفتم «نشئگی داستان». و حالا؟ اغلب اوقات، تا به پارکینگ برسم، فیلم را فراموش کرده‌ام. در واقع، بیشتر وقت‌ها اگر یادم بماند دیشب در نتفلیکس چه دیده‌ام، باید کلاهم را بالا بیندازم.

کارشناس برجسته داستان‌نویسی، 6 راهکار برای بازیابی روح داستان‌نویسی مدرن ارائه می‌کند
کی. ام. ویلند، نویسنده و کارشناس داستان‌نویسی

به گزارش بادبان، ویلند کارشناس داستان‌نویسی درباره وضعیت قصه‌گویی در سینمای مدرن می‌گوید مدام از خودم می‌پرسم: «آیا این من هستم که تغییر کرده‌ام؟». خدا می‌داند که من تغییر کرده‌ام. در طول دهه گذشته تقریباً همه‌چیز در زندگی من متحول شده است، از جمله رابطه‌ام با داستان‌گویی خودم. پس شاید چیزی که تجربه می‌کنم فقط یک «تغییر سلیقه» باشد. اما شاید هم چیزی در ژن‌ِ داستان‌گویی ما تغییر کرده است؟ آیا این حسی که من دارم واقعاً به این دلیل است که تمایل به سمت نمایش‌های پر زرق و برق، حفظ فرنچایزها و روایت‌های ایمن و سطحی، تمام جادوی داستان را از بین برده است؟

مدت زیادی است که به این موضوع فکر می‌کنم. در نوشتن این مطلب هم کلی تعلل کرده‌ام—با این فکر که مبادا بیش از حد تحت تأثیر ذهنیت خودم باشد یا شاید گویاتر از آن، تحت تأثیر نوستالژی و ایده‌آل‌گرایی خودم. اما می‌دانید چیست؟ می‌خواهم رک و پوست‌کنده بگویم: دلم برای فیلم‌های قدیمی تنگ شده است. خسته شده‌ام از اینکه چیزی که قبلاً بی‌‌نهایت مرا به وجد می‌آورد، حالا حوصله‌ام را سر می‌برد. از این عدم درگیری و ارتباط با داستان بیزارم. از این‌که فیلم‌ها دیگر آن کشش و جذابیت را برایم ندارند، فرسوده شده‌ام. قبلاً با دیدن تریلر فیلم‌ها، دلم غنج می‌رفت. حالا گاهی حتی به خودم زحمت نمی‌دهم—چون حتی اگر تریلر خوب به نظر برسد، معلوم نیست فیلم واقعاً انتظارات را برآورده کند. اصلاً دیگر توقعی هم برایم باقی مانده است؟؟؟

خلاصه کلام این است: مدت‌هاست که به ندرت فیلم‌های جدیدِ گاه‌به‌گاه و بسیار اتفاقی (و اینجا منظورم تمام محتوای تلویزیونی و استریمینگ هم هست) واقعاً حسی را در من برانگیخته باشد. می‌دانم که فقط من این‌طور نیستم، چون وقتی به سراغ قدیمی‌ها می‌روم، تفاوت کاملاً محسوس است. و به نظر کاملاً شخصی من، وقت آن رسیده که به همان شیوه قدیمی داستان بگوییم.

چه بر سر داستان‌گویی مدرن (به‌ویژه در فیلم‌ها) آمده است؟

خب، کووید اتفاق افتاد، شبکه‌های اجتماعی آمدند، استریمینگ ظهور کرد، اعتصابات نویسندگان و بازیگران رخ داد. تمام این‌ها به‌شدت بر روی نتیجه نهاییِ چگونگی ساخت این رسانه بسیار گران‌قیمت برای رسیدن به مخاطبش تأثیر گذاشته‌اند. اما می‌دانید چیست؟ من حتی فکر نمی‌کنم مشکل اصلی این باشد. وقتی چشم‌انداز فیلم‌سازی ۱۰ تا ۲۰ سال گذشته را در مقایسه با دهه‌های قبل از آن بررسی می‌کنم، چیزی که توجهم را جلب می‌کند، «لحن» است. مدت‌هاست که بخش بزرگی از آنچه به‌عنوان مخاطب داستان برای مصرف به ما عرضه می‌شود، با لحن‌هایی از این دست پوشانده شده است:

    کنایه و طعنه  (Snark)

    طنز تلخ  (Irony)

    تفسیرهای فرامتنی  (Meta-commentary)

    خودآگاهی افراطی  (Hyper self-awareness)

    پوچ‌گرایی  (Nihilism)

    روایت‌های ساختارشکنانه  (Deconstructive narratives)

البته باید پذیرفت که ما در عصر ساختارشکنی زندگی می‌کنیم و من لزوماً آن را چیز بدی نمی‌بینم. چرخیدن، طبیعت چرخه‌هاست. ما به ترشی در کنار شیرینی نیاز داریم. ما به سرمای نیرو‌بخش در برابر گرمای سستی‌آور نیاز داریم. ایده‌آل‌گرایی هر از گاهی به تلنگر تیز بدبینی نیاز دارد. اما طبق همین اصل، بدبینی هم در نهایت نیاز دارد که ایده‌آل‌گرایی ضربه را به خودش برگرداند. همان‌طور که نمی‌توانیم تا ابد بسازیم، نمی‌توانیم تا بی‌نهایت هم ساختارشکنی کنیم.


🔥 ممکن است این مطلب نیز برای شما جالب باشد: 👈پنج قانون برای نویسندگی بی‌نقص


تأثیر فیلم‌ها بر کتاب‌ها

قبل از اینکه ادامه دهم، اجازه دهید به رسانه مهم دیگر داستان‌گویی‌مان یعنی کتاب‌ها هم اشاره‌ای بکنم. به‌طور مشخص، من در این مطلب به فرهنگ فیلم‌سازی کنونی در ایالات متحده اشاره می‌کنم. با این حال، به دلیل تأثیر انکارناپذیر این رسانه تصویری بر انواع هنر، نمی‌توانیم به‌طور کامل چالش‌ها یا گرایش‌های آن را از آنچه در ادبیات می‌یابیم، جدا کنیم.

نویسندگی، تا حد زیادی، بر پایه تقلید است. حتی ما که رمان و داستان کوتاه می‌نویسیم نیز به‌ناچار تحت تأثیر قرار می‌گیریم، نه فقط از کتاب‌هایی که می‌خوانیم، بلکه به عقیده من، شاید حتی بیشتر، از رسانه‌های تصویری که مصرف می‌کنیم. رسانه‌های تصویری نه تنها فراگیر هستند، بلکه از نظر ماندگاری در حافظه نیز بی‌رقیب‌اند. گمان می‌کنم این امر به‌ویژه برای یادگیرندگان بصری صادق است. اگر بخواهم از طرف خودم بگویم، با اطمینان می‌توانم بگویم که محتوای بصری که مصرف می‌کنم، شاید بزرگ‌ترین عامل تأثیرگذار بر داستان‌گویی من است.

فراتر از آن، فیلم‌ها و حتی مینی‌سریال‌ها، به عنوان محتوایی که مصرف آن نسبتاً سریع و آسان است، به نظر من، بی‌شک بزرگ‌ترین تأثیر را بر ساختار و تکنیک‌های داستان‌گویی برای نویسندگان مدرن دارند. خلاصه اینکه، آنچه در سینما آغاز می‌شود، سرانجام بر ادبیات نیز تأثیر خواهد گذاشت.

با همه این‌ها، احساس نمی‌کنم این گرایش‌های نگران‌کننده به همان وضوح که در فیلم‌ها وجود دارند، در ادبیات هم شایع باشند. بخشی از دلیل این امر آن است که ادبیات قابل فروش در مقایسه با رسانه‌های تصویری قابل فروش، چشم‌انداز بسیار وسیع‌تری دارد. دلیل اصلی این است که ریسک و هزینه‌ها به آن اندازه بالا نیست. به بیان دقیق، هزینه خلق یک کتاب در مقایسه با میلیون‌ها دلار هنگفتی که صرف جلوه‌های بصری عظیم می‌شود، تقریباً هیچ است. همین موضوع به‌تنهایی، کتاب را به رسانه‌ای بسیار منعطف‌تر برای تجربه‌گرایی و فراتر رفتن از مرزهای قراردادی یا انتظارات مخاطب تبدیل می‌کند.

تجربه کتاب‌خوانی همچنین می‌تواند بسیار ذهنی‌تر و شخصی‌تر باشد. احتمال اینکه مردم فیلم‌ها و سریال‌های یکسانی را تماشا کنند بسیار بیشتر از این است که کتاب‌های یکسانی را بخوانند. آن کتاب‌هایی که همه ما خوانده‌ایم—چه کلاسیک و چه پرفروش—گاهی با دقت بسیار بیشتری در بوته نقد عمومی آبدیده شده‌اند تا آخرین فیلمی که «همه» ما دیده‌ایم.

بنابراین، با همه این‌ها، اگرچه تجربیات اخیر خودم با رمان‌های مدرن عمدتاً مثبت‌تر از فیلم‌های مدرن بوده است، رکود کلی در صنعت فیلم‌سازی قطعاً تا حدی به حوزه ادبیات هم سرایت می‌کند—و این امر باعث می‌شود این نگرانی‌ها بیشتر به «داستان‌گویی» به‌طور کلی مربوط باشند تا صرفاً «فیلم‌سازی».

چرخه قصه‌گویی: ۱۹۷۰–۲۰۲۵

اگرچه من به شکلی انکارناپذیر نسبت به چشم‌انداز سینمای دوران نوجوانی و جوانی‌ام احساس نوستالژی می‌کنم، تغییراتی که به آن‌ها اشاره می‌کنم فراتر از این حس است. اگر تنها حدود پنجاه سال به عقب برگردیم و به چرخه کلی قصه‌گویی نگاه کنیم، می‌توانیم یک نوسان واضح را مشاهده کنیم:

دهه ۱۹۷۰ – خشونت و سرخوردگی

لحن: واقع‌گرایی بدبینانه، ابهام اخلاقی، داستان‌های شخصی.

نمونه‌ها: پدرخوانده، راننده تاکسی، دیوانه از قفس پرید.

محرک‌ها: دوران پس از جنگ ویتنام، رسوایی واترگیت، آشفتگی‌های اجتماعی. مخاطبان به قدرت بدگمان بودند. ضدقهرمانان بر فضا حاکم بودند.

دهه ۱۹۸۰ – خوش‌بینی اسطوره‌ای و گریزگرایی هنر مردمی

لحن: ایده‌محور، کهن‌الگویی، ماجراجویی صادقانه.

نمونه‌ها: جنگ ستارگان، ای.تی.، بازگشت به آینده، عروس شاهزاده.

محرک‌ها: اقتصاد بلاک‌باستری، خوش‌بینی دوران ریگان، پیشرفت در جلوه‌های ویژه بصری، ظهور «سفر قهرمان» به عنوان چسب اصلی جریان اصلی سینما.

دهه ۱۹۹۰ – کنایه و ساختارشکنی

لحن: واقع‌گرایی عجیب و غریب، طنز فرامتنی (متا)، تلفیق ژانرها.

نمونه‌ها: پالپ فیکشن، باشگاه مشت‌زنی، ماتریکس، نمایش ترومن.

محرک‌ها: عدم قطعیت پس از جنگ سرد، شکاکیت نسل دهه ۹۰ میلادی (نسل X)، رونق سینمای مستقل. مضامین، واقعیت و اصالت را به چالش می‌کشیدند.

دهه ۲۰۰۰ – تجدید حیات حماسه‌های جدی

لحن: اسطوره‌های فراگیر و صادقانه برای هزاره جدید.

نمونه‌ها: ارباب حلقه‌ها، هری پاتر، گلادیاتور.

محرک‌ها: اشتیاق پیش و پس از ۱۱ سپتامبر برای وحدت و وضوح اخلاقی. اقتباس‌های بزرگ‌مقیاس، مفاهیم تمثیلی و مخاطرات بزرگ را بازگرداندند.

دهه ۲۰۱۰ – دوران فرانچایزهای متا (فرا-مجموعه‌ای)

لحن: دنیاهای سینمایی متصل، خودآگاهی طعنه‌آمیز، تسلط بر فرمول.

نمونه‌ها: فازهای ۱ تا ۳ دنیای سینمایی مارول ،یخ‌زده، بازی تاج و تخت.

محرک‌ها: حلقه‌های بازخورد رسانه‌های اجتماعی، جهانی‌سازی، بهره‌برداری از مالکیت معنوی، مضامین (و قوس‌های داستانی قطعی) اغلب در اولویت دوم پس از تداوم برند قرار داشتند.

دهه ۲۰۲۰ – اشباع، چندپارگی و احتیاط

لحن: حفظ برند، پیام‌رسانی «امن»، سریال‌سازی سنگین، استفاده مکرر از کنایه برای پیشگیری از نقد.

نمونه‌ها: فاز ۴ دنیای سینمایی مارول، جنگ ستارگان دیزنی، حلقه‌های قدرت، ویچر، بازسازی‌های لایو-اکشن دیزنی.

محرک‌ها: تغییر عادات تماشای فیلم به دلیل همه‌گیری کرونا، قطبی‌شدن سیاسی، جنگ‌ اقتصادی سکوهای استریمینگ، اعتصابات. عمق مضمونی به صورت پراکنده دیده می‌شود (مانند تلماسه)، اما اکثر آثار پرمخاطب، یا اولویت را به جلوه‌های ویژه می‌دهند یا به پیام.

۶ ویژگی که دنیای قصه‌گویی برای بازگشتشان آماده است

آیا به پایان چرخه کنونی رسیده‌ایم؟ آیا برای تجدید حیات آرمان‌گرایی، امید، شگفتی و خوش‌بینی آماده‌ایم؟ گفتنش سخت است. در نهایت، من معتقدم این مسائل برای به کار انداختن اختیارات کهن‌الگویی و پرانرژی خود در چرخه کلی به زمان نیاز دارند. اما شخصاً فکر می‌کنم ما آماده‌ایم. فکر می‌کنم وقتش رسیده است. خدا می‌داند که من به عنوان یک تماشاگر برایش آماده‌ام. فراتر از آن، می‌دانم این چیزی است که می‌خواهم بنویسم. اگر قرار باشد سهمی در داستان بی‌پایان این چرخه داشته باشم، می‌دانم که می‌خواهم سهم من این‌گونه باشد. اگر شما هم آماده‌اید سوار این قطار شوید که در حال آماده شدن برای ترک ایستگاه است، در اینجا شش ویژگی وجود دارد که فکر می‌کنم زمان بازگرداندنشان به رسانه‌های جمعی فرا رسیده و حتی دیر هم شده است.

یک- لایه زیرین (ساب‌تکست)، استعاره و تمثیل

اگر به یک عنصری فکر کنم که نشانه بارز تمام فیلم‌هایی است که دوستشان داشته‌ام، همین است: لایه زیرین. بسیاری از چیزهایی که امروز می‌بینیم، یا بیش از حد صریح و رو هستند، یا عامدانه لایه زیرین خود را تضعیف می‌کنند تا ارجاعات فرا-متنی (متا) یا کنایه‌آمیز خلق کنند. غنی‌ترین اعماق داستان در لایه زیرین آن نهفته است. بهترین داستان‌ها چیزی فراتر از متن سطحی خود هستند. لایه زیرین آن‌ها یک نمادگرایی تماتیک را ارائه می‌دهد که قادر است حتی ساده‌ترین داستان‌ها را به چیزی عمیق و حقیقی تبدیل کند. این قدرت تمثیل است. این قدرت مضمون استعاره‌آمیز است. با اینکه همه داستان‌ها این پتانسیل را دارند، اما برای یک قصه‌گو شجاعت فوق‌العاده‌ای لازم است تا در برابر وسوسه توضیح واضح همه چیز مقاومت کند.

وقتی در این باره صحبت می‌کنم، به فیلم‌هایی مانند افسانه بَگر ونس، شیرشاه و فارست گامپ فکر می‌کنم. اما حتی داستان‌های آشکارا بلاک‌باستری مانند پارک ژوراسیک و ترمیناتور نیز از طریق تخصصشان در لایه زیرین، خود را به تجربه‌هایی جاودان و فراموش‌نشدنی ارتقا می‌دهند. این در تضاد آشکار با دنباله‌های احیا شده‌ی این فرانچایزها قرار دارد—که اکثرشان، با وجود تمام زرق و برقشان، بی‌احساس، بی‌روح و (چون بدون این یکی آن دو تای دیگر را نخواهید داشت) بی‌مغز هستند.

دو- ساختار اسطوره‌ای و طنین کهن‌الگویی

زیربناهای اسطوره‌ای و کهن‌الگویی، شالوده داستان‌هایی با حقیقتی بی‌تکلف را می‌سازند. آن‌ها به آنچه واقعی‌ترین است اشاره می‌کنند و نوعی از نمادگرایی را فراهم می‌آورند که مخاطبان را بدون هیچ تلاشی به اعماق می‌برد. ساختار داستانی و قوس‌های شخصیتی محکم، نقطه شروع این کار هستند (چون خودشان ریشه در اسطوره و کهن‌الگو دارند)، اما عمق بسیار بیشتری وجود دارد که می‌توانیم کشف کنیم.

این درست است که داستان‌های قدیمی نیاز دارند هر از گاهی خود را بازآفرینی و احیا کنند—یا به بیان دقیق‌تر، فرهنگ نیاز دارد رابطه خود را با این داستان‌ها بازآفرینی کند. ما می‌توانیم آنقدر به آن‌ها نزدیک شویم که فکر کنیم «شیرهای رام» هستند و فراموش کنیم که آنچه واقعاً نمایندگی می‌کنند، چیزی به طرزی وحشتناک زیبا در قدرت خام و اولیه‌اش است. رابطه ما با این ساختارها تکامل می‌یابد. اما در واقع این ما هستیم که بیش از خود ساختارها تکامل پیدا می‌کنیم. اخیراً با دیدن یک ویدیوی گذشته‌نگر عالی از استودیو بایندر (StudioBinder) درباره «سفر قهرمان» (Hero’s Journey) (که افتخار حضور در آن را داشتم) این موضوع برایم یادآوری شد:

این تکبر است که به ما اجازه می‌دهد فکر کنیم، با همه طعنه‌های سرزنده و بدبینی فرساینده‌ای که ما داستان‌ها را می‌نویسیم. نه، داستان‌ها ما را می‌نویسند. فراموش کردن این نکته برایمان گران تمام می‌شود و ما به عنوان قصه‌گو، بیش از همه، باید از اعماق پنهان و تاریک عمیق‌ترین، ترسناک‌ترین و متعالی‌ترین حقایقمان پاسداری کنیم. اسطوره‌های بزرگ عصر ما فیلم‌ها بوده‌اند (یا در ابتدا یا شاید به طور غالب: جنگ ستارگان، ارباب حلقه‌ها، هری پاتر. و آن‌ها ما را کاملاً دگرگون کرده‌اند. به همین دلیل، اگر هیچ دلیل دیگری نباشد، من هرگز حتی به یک داستان که مرا به چالش نکشد، چیزی را در برانگیخته نکند و دگرگونم نسازد، راضی نخواهم شد.

سه- صداقت عاطفی، آسیب‌پذیری و جدیت

این یکی همیشه محبوب نیست. اما صادقانه بگویم، حقیقت آن را در اعماق وجودم حس می‌کنم: ما جای خالی داستان‌هایی را حس می‌کنیم که ما را با صداقت عاطفی، با آسیب‌پذیری و بله، با جدیت روبرو کنند. ما خیلی زیاد غرق در کنایه و شکاکیت شده‌ایم. شاید در ابتدا ابزاری برای دگرگون کردن ساختارهایی بود که دورانشان به سر آمده بود. اما اکنون، حس سپری را می‌دهد که تنها پشت آن پنهان شده‌ایم. از امید راه گریزی نیست—امیدی که دیده شویم، پذیرفته شویم، دوست داشته شویم—نه به خاطر آنچه قرار است باشیم، بلکه همان‌گونه که در تمام وقار آشفته‌مان نشان می‌دهیم. به این فکر کنید که چقدر سخت است با قلبی در دست ظاهر شوید.

اگرچه این روزها فیلم‌های زیادی را می‌بینیم که برای رسیدن به این هدف تلاش می‌کنند (که جای تحسین دارد)، اما نمی‌توانم این حس را نداشته باشم که بسیاری هنوز کمی پشت فرسودگی و تراژدی خود پنهان شده‌اند. گاهی اوقات سادگی، معصومیت و حتی شادی می‌تواند آسیب‌پذیرترین احساس باشد. من به فیلم‌هایی مانند بیگ و روز تعطیل فریس بولر فکر می‌کنم. این‌ها کمدی‌های شاد و سرخوشانه، ساده—و از جهاتی بسیار هنجارشکن—هستند که با تمایلشان به حضور با تمام جدیتِ ظرفیت انسانی برای امید و ایمان، بسیار جلوتر از خودشان حرکت می‌کنند.

چهار-  وضوح اخلاقی (همراه با ظرافت)

بله، فیلم‌های امروزی وضوح اخلاقی مشخصی دارند. حداقل، دوست دارند دقیقاً به شما بگویند چه فکری می‌کنند (به بخش بالا در مورد نبود لایه زیرین مراجعه کنید) و احتمالاً دقیقاً اینکه شما هم باید چه فکری کنید. نمونه‌ها از همه دیدگاه‌ها فراوانند. و صادقانه بگویم، همه آن‌ها بد هستند. اما از طرف دیگر، ما با سردرگمی پست‌مدرن فراوانی نیز روبرو هستیم و به معنای واقعی کلمه انبوهی از داستان‌ها که ابهامشان در پایان شما را به این فکر وا می‌دارد که آیا اصلاً پیامی در مضمون وجود داشته است یا نه.

من همیشه دوست داشتم بگویم: «داستان‌ها به عنوان پرسش بهتر از پاسخ هستند». هنوز هم بر این باورم. اخلاق‌گرایی تحمیلی با نبود لایه زیرین همراه است و هرگز نتیجه خوبی ندارد. اما این بدان معنا نیست که داستان‌ها نمی‌توانند (و نباید) حرفی برای گفتن داشته باشند و آن را با تمام قاطعیت و ظرافتی که در توان دارند، بیان کنند. به فهرست شیندلر، آمادئوس، تمام فیلم‌های جان هیوز و حتی به ماجراجویی بسیار عالی بیل و تد فکر کنید. این داستان‌ها می‌دانند چه هستند و می‌خواهند درباره جهان چه بگویند. آن‌ها با اطمینان حرفشان را می‌زنند و این بسته را به ما عرضه می‌کنند تا تجربیات خودمان را داشته باشیم و قضاوت‌های خودمان را بکنیم.

پنج- شادی و شگفتی

این هم یکی دیگر از آن ویژگی‌هایی است که در فرهنگ سینمایی مدرن ما همیشه مورد ستایش قرار نمی‌گیرد. اما به خدا قسم، ما به آن نیاز داریم. اخیراً در زمان و مکانی بوده‌ایم که نیاز داشتیم به سایه‌هایمان خیره شویم. اما فکر می‌کنم وقت آن است که به یاد بیاوریم چرا. چرا با سایه‌هایمان روبرو می‌شویم؟ هدف چیست؟ چرا ارزشش را دارد؟ هر داستانی با «نقطه بی‌بازگشت»، «لحظه حقیقت» و «شب تاریک روح» خود روبرو می‌شود تا بتواند در پایانی دگرگون‌شده ظاهر شود. سایه‌ی دگرگون‌شده همواره نور است.

در ابتدای مقاله اشاره کردم که مدتی است فیلمی ندیده‌ام که واقعاً حسی در من ایجاد کند. اگر هم چیزی حس کرده باشم، احتمالاً نوعی کاتارسیس (پالایش روحی) بوده است—اندوه، خشم، شوک، انزجار. خیلی وقت است که فیلمی مرا به آن جایگاه شادی و شگفتی نبرده است—آن جشن و سرورِ صرفاً زنده بودن.

جنگ ستارگان این کار را برای من کرد، برخی از فیلم‌های اولیه دنیای سینمایی مارول این کار را کردند، شیرهای دست دوم همیشه این کار را می‌کند. اما این داستان‌ها لازم نیست حتماً شاد و سرخوشانه باشند. شادی همیشه در پایان فیلم «چه زندگی شگفت‌انگیزی» در انتظار ماست، همانطور که شگفتی در پایان شاهزاده مونونوکه منتظر ماست.

شش-  خوش‌قلبی

در نهایت، به یاد حرف جوزف کمبل می‌افتم که درباره کیفیت خوش‌قلبی به عنوان یک ویژگی ضروری برای هر کسی که می‌خواهد در فیلم‌های «سفر قهرمان» موفق شود، صحبت می‌کرد. او از قهرمان مردمی ایرلندی، نایال، سخن گفت که تاج و تخت خود را از طریق سادگی و خوش‌قلبی که در مهربانی‌اش به یک پیرزن زشت‌رو نشان داد، به دست آورد؛ پیرزنی که سپس به نیروی کهن‌الگوی زیبایی تبدیل شد که قادر بود «حکومت شاهانه» را به او ببخشد.

حالا، اشتباه نکنید. من دوستدار سایه‌ها هستم. من از صمیم قلب به ضرورت و اهمیت رویارویی شجاعانه با سایه‌هایمان—که از بسیاری جهات همان کاری است که در این لحظه از زمان به آن فراخوانده شده‌ایم—و ادغام مجدد آن‌ها در یک تمامیت بزرگتر، باور دارم. همه داستان‌ها بازتاب مبارزه بی‌پایان بشریت با این فرآیند دگرگون‌کننده هستند. برخی از بخش‌های قصه‌گویی یک جنبه را منعکس می‌کنند؛ برخی جنبه‌ای دیگر.

اما حتی در میانه تاریک‌ترین کارهایمان با سایه‌ها، باشد که هرگز آن بخش حیاتی را که خوش‌قلبی است فراموش نکنیم. ما به عنوان قصه‌گو، بار سنگین کاتارسیس جهان را به دوش می‌کشیم—اندوه، خشم، خشونت‌بارترین و نفرت‌انگیزترین تمایلاتمان. اما بخشی از آن نیز—و من می‌گویم مهم‌ترین بخش—همان رشته اتصال به چیزی عمیق‌تر، حقیقی‌تر، بهتر و مهربان‌تر است.

باشد که داستان‌هایی مانند ارباب حلقه‌ها و آن شرلی و باشگاه صبحانه و ای.تی. و زنان کوچک و جنگ ستارگان و رانندگی برای خانم دیزی و هری پاتر و روز گراندهاگ بنویسیم. باشد که داستان‌هایی درباره قهرمانانی بنویسیم که آرزویشان را داشتیم باشیم، شفقتی که آرزویش را داشتیم، شجاعت برای دگرگونی، و سپاسگزاری بی‌نهایت برای پذیرش تمام شکوهی که در زندگی است. این‌ها فیلم‌هایی هستند که می‌خواهم دوباره تماشا کنم. این‌گونه است که کل دنیا را سرمست داستان می‌کنید.

منبع: helpingwritersbecomeauthors.com

* K. M. Weiland


🔥 ممکن است این مطلب نیز برای شما جالب باشد: 👈سه کتاب فیلمنامه‌نویسی به توصیه اکتای براهنی


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا