فردیس – ستایش حسن زاده* – انسانها را درک نمیکنم، این زندگی را هم درک نمیکنم؛ آخر مگر این همه مشغله کاری و رفت و آمد هم میشود؟ چه فایده، آنها که به من بیچاره فکر نمیکنند! چند روز پیش یکی از پاهایم از شدت فشار و خستگی کاری زخمی شد و صاحبم پای دیگری برایم خرید. امروز هم دوباره صبح زود از خواب بیدارم کرد و تا دید گرسنه و تشنه هستم مرا به یک رستوران برد. آنقدر تشنه بودم که گویی بیش از ۳۰،۴۰ لیتر آب خوردم. صاحبم آدم مهربانی است و از او دلخور نیستم. هر روز صبح مرا کف میزند و میشوید و زیر سایه درختان نگه میدارد تا تب نکنم. اما راستش گاهی زیاد از من کار میکشد. خب صاحب بینوایم فقط من را دارد و با کمک من خرج زندگی خودش و خانوادهاش را در میآورد. حتی بیشتر وقتش را با من سپری میکند و گاهی سرپناهش فقط من هستم که از پدرش برایش به یادگار ماندم.
خلاصه پس از اینکه حسابی سیراب شدم و دوباره انرژی گرفتم با هم راه افتادیم؛ از این ایستگاه تا آن ایستگاه و از این شهر به آن شهر. مردم مختلف با چهرهها و پوششها و زبانهای مختلف. البته گاهی این کار را خیلی دوست دارم چون میتوانم به شهرهای مختلف سفر کنم و آدمها و جاهای گوناگونی را تماشا کنم.
امروز صبح شنبه است و دوباره ریتم تکراری مشغلههای آدمها شروع میشود. من هم حرکت کردم و دقیقا جلوی یک ایستگاه شلوغ ایستادم و همه آدمها بدون اینکه فرصتی به همدیگر بدهند سوار من شدند.همهمه زیادی بهپا شده بود. آنقدر سنگین شده بودم که به چپ و راست تکان میخوردم و پاهایم بیشتر به زمین میچسبید. بعضیهاشان روی دندههای قفسه سینهام نشسته بودند و بعضی دیگر به ناچار ایستاده بودند و به دستها و استخوانهایم چسبیده بودند. همه یکدیگر را هل میدادند و در آن بین کودکی بخاطر فشار زیاد و دردی که بهش وارد شده بود گریه میکرد.حتی جای سوزن انداختن هم نبود. بعضیها عصبانی میشدند و داد میزدند که «آرام، چرا هل میدهی؟!» حواسم را حسابی پرت کرده بودند که ناگهان مردی به دستان صاحبم برخورد کرد. تا به خودم آمدم دیدم که دارم به یک ماشین دیگر برخورد میکنم. بنابراین سریع ایستادم که باعث شد خانمها از ترس جیغ بزنند و بقیه هم داخل شکمم تلوتلو بخورند. واقعا خسته شده بودم از همهمه مردم و گریه کودک و عصبانیت یک مرد مسافر که میگفت: «آهای آقای راننده، بابا بهتر رانندگی کن. اینجا زن و بچه نشسته.»
هوا هم که بارانی شده بود و مه جلوی چشمانم را گرفته بود. فقط میخواستم هرچه سریعتر به مقصد برسم و آنها را پیاده کنم. بالاخره به ایستگاه آخر رسیدیم و همه پیاده شدند. بدنم بسیار خسته و کوفته شده بود و سنگریزهها هم به پاهایم فرو رفته بودند و اذیتم میکردند. تازه باید باز هم مسافر سوار میکردم. حالا اینها فقط گوشهای از زندگی من و یک ایستگاه آن بود.
*دانشآموز کلاس نهم
🔥 ممکن است این مطلب نیز برای شما جالب باشد: 👈ری، راه آستان





عالییی👏🏻🤩
عالییی بودددد😍😍😍
خیلی زیبا وجذاب ودلنشین بود👏👏👏👌👌👌🥰🥰🥰
عالی بود ، قلمت واقعا شیوا و جذابه.😍👏🏻
داستان خیلی خوبی بود من لذت بردم از خوندنش👌👏
قشنگ ترین داستانی که توی عمرم خوندم با کلی معنی های زیبا👏👏👏👌👌👌👌👌
خیلی زیبا بودد👏
خیلی داستان جذاب و فوق العاده ای بود دستمریزاد👍👍👍
خیلی خوب بود🥹💙
واقعا واقعا واقعا عالی بودددددد🥺💕
نوشته جوری شروع شد که مخاطب رو به خودش جذب کرد تا متوجه بهش راجب چی صحبت شده🫠🎀
عالی واقعا دست مریزاد✨💪🏻
خیلی قشنگ بود واقعا ، خوشم اومد ، خواهان داستان های بیش تر هستیم نویسنده نوجوان .
خیلی داستان خوب و قشنگی بود من از خواندنش لذت بردم👌👌
خیلی داستان قشنگ و خوانایی بود و من از خواندنش در کنار خانواده لذت بردم👌🌹
عزیز دلم ستایش بااستعدادم دختر باهوش من موفقیتهای تو باعث شعف و افتخاره منه همیشه بدرخشی💕🤲
عالیه 👌🏻👌🏻
خیلی داستان قشنگی بود واقعا لذت بردم دختر با استعداد من 👏💕
عالی بود 👌👌 امیدوارم که همیشه موفق باشی😍😍
چه داستان قشنگی🥰😍
درودبرقلم خلاقت، این اثرگواهی است برذوق سرشارت. تبریکات صمیمانه مراپذیرا باش. 🌷
هزار آفرین واقعا داستانی بود که قشنگیش نگارشش فراتر از استعداد یک نویسنده نوجوان بود،تو استعداد بسیار زیادی داری در تمام مراحل زندگیت،و روزی میرسه که تو مراحل و موفقیت های خیلی بالایی میبینیمت عزیز،از طرف عمو میلاد
عالی بود