شهر ری – مریم جعفری حصارلو – عضو کانون ملی منتقدان تئاتر
گرمای بیحد آفتاب، چشمهای محرم را میسوزاند؛ محرم بیتاب بود و با لبهای خشکیده، زیر تیغ آفتاب ظهر جانمازش را در صحرا پهن کرده و مدام با سر آستین لباسش پیشانیاش را که خیس عرق میشد پاک میکرد. لبهایش اجا یادآور کویر کربلا در ظهر عاشورا. از سجده پایانی نماز که سر بلند کرد گفت:«صفر صفر یک کاسه آب میآوری؟ تشنهام!» صفر پسر نوجوان -برادرکوچک محرم – از کوزه آب را در کاسه سفالین ریخت و از چادرخارج شد و کاسه را به دست محرم داد که در حال ذکر پایان نماز بود؛ همین که محرم کاسه را به لبهایش نزدیک کرد و زیر لب زمزمه کرد «بسم الله الرحمن الرحیم» ناگهان از غیب تصویر حضرت عباس که مشک تیرخوردهاش را به دندان گرفته تا برای کودکان در کرب و بلا آب برساند، جلوی چشمان محرم ظاهر شد؛ آن هم در حالی که دو رود خون از جای قطع شدگی دو دست حضرت عباس روی زمین جاری بود.
بیدرنگ کاسه از دستش افتاد و شکست. اشک از چشمانش جاری شد و مجنونوار از جا برخاست؛ فریاد زد: «یا الله! این چه بود؟» رو به صفر فریاد زد: « صفر صفر، خیمه را بخوابان و چادرها را جمع کن باید به سفر برویم.»
صفر: «کجا برادرم؟ چرا کاسه را شکستی؟» صفر خم شد تا خورده سفال کاسه شکسته را جمع کند.
محرم: «باید از ری به راه آستانش برویم.»
صفر: «آستانش؟ آستان که؟»
محرم: «صفر گفته بودم که ناگاه تصاویری از غیب در هنگام نماز در مقابل چشمانم نقش میبندد، دهشتناک تصویری دیدم. برخیز باید به آستان اباعبدالله الحسین(ع) برویم. برویم و یاورش باشیم. برخیز فرصت نیست باید راه بیافتیم. حضرت عباس (ع) تنها است».
محرم و صفر خیمهها را جمع کردند و حالا سالهاست که از شهر ری به راه آستان ابا عبدالله الحسین (ع) میروند. ری، راه آستان، قصه تمام نشدنی راه رسیدن به آستان ابا عبدالله الحسین(ع) است.
🔥 ممکن است این مطلب نیز برای شما جالب باشد: 👈محبوبیت و نفوذ زبان فرانسوی در ایران چطور آغاز شد




