بادبان – افغانستان – کوثر صافی* – هر روز از خودم میپرسم آیا در من واژههایی هست که باید کنار هم چیده شود؟ آیا قناری در فراسوی گلویم حبس شده که باید آزادش بسازم، که باید کل جهان را بچرخد؟
میگویند زیبایی هر داستانی در پویاییاش است اما آیا در من کسی قدم میزند؟ کسی جایی میخواهد برسد؟ کسی در من نفس میکشد یا من نویسنده داستان مرده هستم؟

قطرههای باران بر شیشه میزند و صدای برخوردش سکوت اتاق را مینوازد. پرندهگکی* با پر و بال تر، دور خود پیچیده و از شدت باران و سردی هوا به پنجره بسته من پناه آورده. آهسته آهسته چیزی میگوید. صدایش با هقهق ابرها یکی شده و من نمیتوانم بشنوم. کتابچهام را میگذارم و آهسته به سمت پنجره میروم. قدمهایم را برانداز میکنم، میترسم؛ میترسم صدای قدمهای انسانیام او را بترساند و برود؛ برود و برود و بپرد و هرگز برنگردد. نزدیک که میشوم گوشم را به شیشه میچسبانم. آواز نازک و لطیفش را در میان غرشها تشخیص میدهم. دلم میخواهد زبانش را بلد باشم. دلم میخواهد آنسوی پنجره بدبخت جایی که اوست باشم. نگاهش را دنبال میکنم، چشمهای ناز و کوچکش را به بالا دوخته.
آها! چیزی آنجا هست؛ بالای سیم برق. نمیدانم، آیا پرندهست؟ اگر بله، چرا آنجاست؟ چرا از سرما و باران فرار نکرده؟ شاید بالش زخمیست یا که بال ندارد. نمیدانم، نه نمیدانم؛ نکند از بنیاد پرنده نیست و تکهای از کاغذپرانی* سیاهیست که در لین* برق گیر کرده. ولی برای پرندهگک یک پرندهست؛ درست مثل خودش. حالا میتوانم حدس بزنم واژههای ملایم که در قطرههای باران حل میشد، چه سخنهایی بود. پرندهگک میگوید: بیا بیا! اینجا بیا. بیا که تر شدی. با تو هستم جفت دیوانه سر به هوای من، محبوب مغرور من، من اینجا هستم. مرا ببین. میترسم، میترسم برق شارتی* کند و آن بالا تو را از من بگیرد. آه! خیال پرنده جای دیگر است. پرنده آن بالاست. پرنده از بالا خانهها را میبیند. پرنده رنگ لباس آدمها را تفکیک میکند. پرنده جادههای پر ازدحام کابل را میبیند. پرنده میتواند ارگ را ببیند. آری! پرنده آن بالاست و حتی… بگذر! آیا او یک پرندهست؟
شدت باران کم و کمتر میشود، پرندهگک سرش را به سمت بدنش پایین میکند و به یکبارگی تمام وجودش را میتکاند. قطرههای آب که میان پرهایش جمع شده بود، روی شیشه میافتد. پرنده میپرد و بالا و بالاتر میرود. درست جایی کنار جفت ناشنوایش مینشیند. نزدیک و نزدیکتر میشود. به اندازه یک خداحافظی گفتن میماند و میرود به سمت ذرات زردگون آفتاب که تازه از پشت ابرها رونمایی شده. دور میشود و دور میشود و ناپدید. من به یاد شعری از مولانا جلالالدین بلخی میافتم:
«این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است/ این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو»
چشمهایم را میبندم و دوباره زمزمه میکنم:«این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو»! پلکهایم را که برمیدارم، پرنده به دنبال پرندهگک میپرد و میرود. پس او هم پرنده بوده! ولی پرنده که آیینه ندیده، پرنده که هرگز به تماشای تصویر خود در آب ننشسته. مگر پرندهگک چه چیزی در گوش او گفت؟ یا که بالهایش را بوسه زد. یا که پرنده، خود را در چشمان پرندهگک دید و شناخت. حالا هرچه! آیا پرنده خود را دوباره به او خواهد رساند؟ آیا پیدایش خواهد کرد؟ آیا کسی دوباره به او صدا خواهد کرد: «جفت دیوانه و سر به هوایم»؟ آیا پرنده دیگری برایش شعر محبوب من را خواهد سرود؟ آیا و آیا و آیا؟
پانوشت:
*نویسنده یک دانشجوی ۲۱ ساله اهل کابل است.
*«پرندهگک» یعنی پرنده کوچک و ناز.
*«لین برق» در زبان محاوره افغانستان به معنی سیم برق یا خط انتقال برق است.
*«شارتی برق» در زبان گفتاری افغانستان به معنی برخورد سیمهای برق با هم و ایجاد جرقه یا خاموشی است.
*«کاغذپران» در افغانستان به بادبادک میگویند.
🔥 ممکن است این مطلب نیز برای شما جالب باشد: 👈۱۵ سریال برتر نمایش خانگی به انتخاب بادبان



